تبليغاتX
وارگه هومت پارسوماش

وای چه خوه مال بار کنه یارت وابات بو کمی چال زین مخملی به زیرپات بو

چه خوه مال بارونه به دشت شیمبار دست گل من دستم بوچی پار وپهدار

های عزیزم مینابنوش دستمال هفت رنگ چی تیات پیدا نداد به ایل چهارلنگ

ویدم بی که بینمت دیدم نبیدت خاطرم جا نگره کندم ز دینت

تااویدم کد ره  ری کردم واپشت غم خوم سیم کم نبی سهدیت مونه کشت

عاشقم دیونه یم بیان بکشینم بوندینم کد گل هیچ مگشینم

برگردان پارسی

چقدرخوبه مال بار کند ویارت همراهت باشد واسب کمیت چال زین مخملی زیر

پایت باشد

چقدرخوبه مال بار بیندازد به دشت شیرین بهارودست گل در دستانت باشد مانند سالهای گذشته

های عزیزم مینا بنفش دستمال هفت رنگ مانند چشمانت دیده نشده درایل چهارلنگ

آمده بودم که ببینمت دیدم نبودی خاطرم جانگرفت آشفته به دنبالت آمدم

 تاآمدم بین راه به پشت سرم نگاه کردم غم خودم برایم کم نبود سفارشت مراکشت

عاشقم دیوانه ام بیاییدمرا بکشیدببندیم کنارگل هیچ بازم نکنید

                                                جاودانه بادنغمه سرای ایل
+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:36 |

آستاره صوو بگوین بدزموچه دیدی که به ای شوگارشوسرنکشیدی

آستاره صووبگوین تندی پاته وردارتاکه تیغشتت بنه تش به کار شوگارشو

آستاره صوو بگوین نهلی شوبمهنه زی تری درو که دی ریشه شو بکهنه

آستاره صوو بگوین سربکش زیاله بهل خروس بنگ بزنه آخی بیارکنه ماله

آستاره صوو بگوین بیو دی وادیاری آخه مو مندیرتم سرزکوه دراری

آستاره صوو بگوین ویرت وا مو هم بو زشومی مندیرتم ولا چی مه نو

برگردان پارسی

آستاره صبح رابگوییدازمن چه بدی دیده ای که دراین تاریکی شب سربرنمی آوری

آستاره صبح رابگوییدتندگام بردارتاکه برقت(درخششت)آتش به کار شب بنهد

آستاره صبح رابگویید مگذار شب بماندزودتربیرون بیاکه دیگرریشه شب کند

آستاره صبح رابگوییدسربکش به این سوبگذارخروس فریادبزندومردم ایل رابیدارکند

آستاره صبح رابگوییدبیا وآشکارشو چون من درانتظارم تاسرازکوه درآوری

آستاره صبح رابگویید مرانیز درنظرداشته باش که ازدم غروب منتظرتم مانند ماه نو

                                                               پاینده باد نغمه ایل             

 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:32 |

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:25 |

 

بیاردستاته بنه منه دستم 

که تا جون داریم دوتاایمو

چی مه واستاره کل یک بویم

 

 

بیو بیوتانمهنیم تنها بوندیم

عهدی که تا هدمون

همدرنگ ستین دل یک بویم

 

1-چی:مانند

2-کل:کنار

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:23 |

 

 

 

**نترم بی تونشینم تیت نیاهم

   تی دل زار خمم دی ری سیاهم

*نمی توانم بی توبنشینم وپیش تو نیایم- دربرابردل

 زار خودم نیز بی قرارم0

 

**ندونم چه وا کنم چطور گروسم

   موترسم بت نرسم به تش بسوسم

*نمی دانم چه بکنم وچگونه فرار کنم- من میترسم

به تو نرسم وبه آتش غمت بسوزم0

 

**دست ونم به گردنت تعریف کنم وات

   هرس تیم تک تک ری پنجه ها پات

*دست در گردنت اندازم وباتو سخن میگویم- 

اشک چشمهایم قطره قطره برروی پنجه های پایت

 

 

** دست ونم به گردنت تعریف کنم سیت

    تا بدونی مونه کشته غم دیریت

*دست در گردنت اندازم وبرایت سخن میگویم-تا

 بدانی غم دوریت مرا کشته است0

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:19 |

 

مسعود نغمه سرای ایل

مسعود نغمه سرای بختیاری حنجره جاری ایل است صدای او ماندگار در ایل وایل ماندگار در صدای اوست

شناخت شعر و صدای مسعود برای شناخت بختیاری ضرورت غیر قابل انکار است او کل زنان ایل را تا

قهقهه کبک تاراز می برد و چه سوزناک از حال برزیگران وگرما و(کن کن مال)می گوید وآستاره را  می خواند تا بیاید وآتش به کار( شوگار) اندازدوچه زیبا از شبهای دراز وماه بلند ودل نگرانی مرد عاشق بختیاری می خواند وآرزو می کند که همه مردم ایل چادرها را در کنار یکدیگربرپا کنند و آتشی در چاله برافروزند ودرکنار هم به رقص وپایکوبی بپردازند ومسعود ازکوچ-هیاری- گردواری – بی وفایی وبهار می گوید وچه شورانگیز از همدرنگ وستین دل میخواند او در فراز ونشیب شعر وآوازش  از شوق- شوروغم ودرد مردم ایل می گوید واین همه اثبات کننده این مطلب است که او فرزند ایل ودر میان ایل است وهمه اینها را با تمام وجود حس کرده وپاس میدارد وصدا وشعر او در اعتلای فرهنگ ایل جایگاه بلندی دارد که می تواند در باز آفرینی هویت وشور وشوق جوانان ایل وماندگاری زبان بختیاری موثر باشد . آری او کبک نازنین ایل است .

حال بر مسولین سرزمین بختیاری است که با ایجاد زمینه بزرگداشتها و کنسرتهای مسعود بختیاری جهت بهره برداری از این پتانسیل عظیم فرهنگی اقدام نمایند واز سوی وبلاگ نویسها با ارائه مطلب وحتی رانندگان تاکسی های درون وبرون شهری با دستگاه ضبط نیزدر این زمینه تاثیر بسزایی خواهند داشت.    

                                                   زنده باد نغمه سرای ایل

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:16 |
 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:9 |

 

بنام خداوند اراده وهمت

مسجدسلیمان کلکسیون اولین ها

مسجدسلیمان ویرانه ای باقی مانده ازاولین و فعالترین شهر صنعتی ایران0 این جملات محتوای اکثروبلاگها وسخنرانیها در حیطه مسجدسلیمان است0 اینکه خارجی ها در این شهر برای آسایش واستفاده خود چه چیزهایی ساختند درمجال بحث نیست ولی اینکه چطورما نتوانستیم بعد از آنها این حدود 50 مورد اولین رابرای خود نگه داریم جای تامل است0 گذشته از بی توجهی فاحش دولت به شهرمان بایدبه دنبال فهمیدن خطا واشتباهات خود نیزباشیم خیلی از  مسجد سلیمانی هاکه درکنارخارجیها با شرایط مدرن آشنا شده بودند ودارای پتانسیل لازم جهت حفظ وآبادانی شهربودندبارفتن خارجیها به این شهر می آید وچه قبرستانهای شیک وگرانی دارندعده ای دیگر که بعد ازخارجیها از روستاهابه به سمت مسجدسلیمان آمدند مدتی راه ورسم شهر نشینی را آموختندو زمانی که باید چون خون در رگهای مسجدسلیمان جاری شوند به سرعت ازاین شهر خارج شدند وعده ای هم درزد وبند قومیتی مقامی بدست آوردند ودرعین بی سوادی مدتی در آن سمت نقش یک کاراموز را داشتند وشهرومردم برای اوآزمایشگاه شدندوبه سرعت ازمسجدسلیمان فقط به عنوان سکوی پرواز استفاده کردند وبعد از آنکه این شهربحران زده از سوی حکومت دچار مشکل حاد قحط الرجال تشخیص داده شد این باربه تبعیدگاه مسئولین غیربومی ونالایق شد ومدتی هم مردم تحت تاثیر موج سواران قرار گرفتند0  حال داستانی دیگر 

من تاقبل ازآنکه برای درس به شهر دزفول بروم دولت چقدربه حلقوم شهر دزفول میریزد و از این بابت پیشرفت کرده است ولی اولین روزی که به دزفول آمدم ساعت 3شب بود وقتی سر چهارراه  شریعتی پیاده شدم اولین چیزی که به چشمم خورد گذشته از تمیزی شهر یک پیکان پشت چراغ قرمز بودبدون هیچ ماموری(فلکه نمره یک راباچهار مامور به خاطر آوردم) خاطرتان هست از مهاجرت مسجدسلیمان گفتم0دانشگاه دزفول یک رئیس فعال داشت بنام دکترعصاره (خانه ایشان خیابان آفرینش دزفول بود)بعدازآنکه دانشگاه به خوبی سروسامان گرفت ودانشگاه نمونه منطقه6 شد ریاست دانشگاه را به یک دزفولی الاصل بنام دکتر شکوه فر سپرد وخود ایشان به عنوان ریاست واحد انگلستان دانشگاه آزاد به انگلستان سفرکرد ولی هنوز خانه ایشان خیابان آفرینش است(قابل ذکراست خط هوایی تهران-دزفول چند ماه پیش راه افتاد)ولی ایشان  حتی به اهواز هم نرفته است0جالب است بدانیداکثر استادان پروازی دانشگاه دزفولی الاصل هستند بنا به موقعیت دردانشگاه شریف یا تهران دکترا می خوانند ویا مشغول کار در سازمان انرژی اتمی هستند وعلی رغم همه کار شکنی سازمان دانشگاه آزادکشوردزفول باتمام توان درحال جذب ویاحتی  دربورس استادهای نمونه کشوراست0 این است راز پیشرفت شهری که زمانی ساکنانش آهنگرو جوال دوز ما بودنند مایی که هنوز برای شوخی و مسخره رای می دهیم ویا درنهایت زرنگی به کیسه آرد واگر خیلی هنر کنیم به هم طایفه ای رای میدهیم هر چند بدانیم توانایی ندارد 0ووای بر ما که روشنفکران امروزشهرمان مانند پیرزنهای دیروز چیزی بجز تهمت ونفرین ندارند 0

**************************************************   

زنده بادسرزمینی که ذره ذره وجودم ازخاک اوست

**************************************************   

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 18:57 |

نوم خدا

من امده ام تااز نغمه های شورانگیز ایل از کبک کوهساران ازچلچله های بلند بگویم

ازوارگه وبهون ازچوغا وقرمینا ازلچک ازصدای بلند کل یک مینا به سربگویم چگونه توان به بازوان شیر مردان می اوردازکوچ وایل راه وازصدای سوزناک یک نی بگویم .می خواهم همه بدانند وقتی صدای تشمال بلند است صدای کل مردان وزنان دست دردست هم کبک ها رادردل کوهساران خیره می کند امده ام آستاره رابلند فریادبزنم *دی سردراره*

و  *کوگ نازنینم در بده من مال بنگ قهقهانه*می خواهم فرهادهای ایلم  را صدا کنم تا این کوهی که در میانه افتاده 

بردارند می خواهم از کبک تاراز وازنیله سواران دشت اودار و ازصدای خروش رودپلزی شلا واز بلوط های کمفه 

واز سردی وزلالی چشمه مروارید از بلندی زرذکوه وزیبایی تاراز واز کلو س کوه سپید بنویسم .

آرزودارم *همه مالابار بونن کل یک*و*جمع آبون همه میرگل وزنگل *می خواهم بدانیم *روندن دشمن چنده اسونه*

آمده ام استاره رابگویم *دی سر دراره تاکه تیغشتت بنه به کارشوگارشو* 

تیه به ره هیاری فرزندان ایلم************         

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 18:45 |